تبليغاتX
قـــــرار شبـــــانه

قـــــرار شبـــــانه

بهترین چیز،رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است...

همه دنیا بخواد و تو بگی نه؛ نخواد و تو بگی آره؛ تمومه...همینکه اول و آخر تو هستی...

برفها

      کم کم آب می شود

شب

      ذره ذره آفتاب می شود

                              و دعای هر کسی

                                              رفته رفته توی راه

                                                                مستجاب می شود...

                                                                            (عرفان نظرآهاری)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/21ساعت 19:57  توسط فـاطمه و ریحـانه  | 

خــــدایا من عاشقم توأم و به تو نیاز دارم،به قلب من بیا...

 

آسمـــان فـــرصت پــــــــرواز بلنــــــد است ولی،

قصه این است که  

چه اندازه کبـــوتر باشی...

تا رهایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/02/20ساعت 10:58  توسط فـاطمه و ریحـانه  | 

من خوابِ خواب بودم وقتی به من رسیدی...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا...

و هر روز برای دلم،مشتری آمد و رفت.

و هی این و آن،سرسری آمد و رفت.

ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد...

دلم قفل بود؛کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت:چه دیوارهایش سیاه است.

یکی گفت:چرا نور اینجا کم است.

و آن دیگری گفت:و انگار هر آجرش،

فقط از غم و غصه و ماتم است...

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری...

و من تازه آن وقت گفتم:خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز...

خدا آمد و توی قلبم نشست.

و در را به روی همه  پشت خود بست.

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید،دیگر برای شما جا نداریم.

از این پس به جز او کسی را نداریم.  

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خارم کرده ای

بر سلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

ون در این بازی شکستم داده ای

نشعه ی عشقش به جامم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق  دلخونم مکن

من که مجنونم  تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه    دیگر نیستم

این تو و لیلای تو    من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/26ساعت 10:46  توسط فـاطمه و ریحـانه  | 

حرفهای ناگفته... حتی برای امروز...

به نام آفریننده ی روح های والا

 

مرثیه ی دکتر علی شریعتی به قلم شهید چمران...

اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه ميخوانم ! اي علي! من آمده‌ام که بر حال زار خود گريه کنم، زيرا تو بزرگتر از آني که به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!...خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.
مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.
اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...
اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.
اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم. اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....
اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.
راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!
اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .
‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد...

قسم به غم تا روزگاری که دریای غم بر دلم موج می زند،

ای علی تو در قلب من،زنده و جاویدی.

قسم به ناله ی دردمندان و آه بینوایان،و اشک یتیمان،که تا استعمار و استبداد و استثمار وجود دارد،

تو  ای علی در جوش و خروش زنجیریان و محرومان حیات داری.

"شهید مصطفی چمران"

 


"سوتک"

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم، سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را

«دکتر علی شریعتی»

 

شریعتی

به یاد ۲۹ خرداد سالروز پرواز علی شریعتی

وبه یاد ۳۱ خرداد سالروز شهادت مصطفی چمران

و به یاد  تمامی آنها که با روح آزادگی زیستند و با سربلندی جان سپردند  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/31ساعت 12:23  توسط فـاطمه و ریحـانه  | 

چه با شتاب آمدی!و من ناگهان لبریز شدم...

بسم الله الرحمن الرحیم

چه با شتاب آمدی! در زدی.
گفتم:" برو ! "اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی.
گفتم:" بس است  برو ! "
گفتم:" اینجا سنگین است و شلوغ.جا برای تو نیست. "اما نرفتی  نشستی و گریه کردی.آنقدر که گونه های من خیس شد.بعد در را گشودم و...
گفتم:" نگاه کن اینجا چقدر شلوغ است ؟ "و تو خوب دیدی که آنجا چقدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دلتنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مهر و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل گیج گیج بود.و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود.
گفتی:" اینجا رازی نیست. "
گفتم:" راز ؟ "
گفتی:" من رازم. " و...
آمدی تا وسط خط کش ها.من دست هات را در دست هام می فشردم تا نگریزی اما...
فریاد می زدم:" برو ! برو ! " تو سحر خواندی.من به التماس افتادم.تو چه سبک می خندیدی،من اما همه ی وجودم به سختی می گریست.بعد چشم ها از میان آن دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب درگرفت.آنچنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود.و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذها و یأس ها و تاریکی ها و گناهان و ترس و آشوب و مهر و سکوت و وهم و دلتنگی،مثل ذرات شن در شنزار،از سطح دل روبیده می شدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش طوفان گم.
خانه پرداخته شد.خانه روشن شد و خلوت و عجیب سکوت.و تو در دل هبوط کردی.
گفتم:" چیستی ؟ "
گفتی:" راز. "
گفتم:" این دل خالی است،تشنه ام. "
گفتی:" دوستت دارم. "و...
من ناگهان لبریز شدم.

گزیده ای از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" 

galaxy collide

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/28ساعت 11:10  توسط فـاطمه و ریحـانه  |