ای مومنان بر شما روزه مقرر گردیده است،همچنان که بر کسانی که پیش از شما بودند نیز مقرر شده بود،باشد که تقوا پیشه کنید. (روزه در ) روزهایی اندک شمار است پس هر کس از شما که بیمار یا در سفر باشد، تعدادی از روزهای دیگر (را روزه بگیرد) و برای کسانی که به دشواری آن را تاب می آورند کفاره ای است که غذای یک بی نواست(در ازای هر یک روزه) و هر کس به دلخواه خود خیری(افزون) انجام دهد چه بهتر. و اگر بدانید روزه گرفتن برای شما بهتر است. (ایام روزه) ماه رمضان است که قرآن در آن نازل شده است که راهنمای مردم است و آیات روشنگری شامل رهنمودها و جدا کننده ی حق از باطل در بر دارد؛ پس هر کس از شما که بر این ماه حاضر ( مقیم) بود بر اوست که روزه بگیرد و هر کس بیمار یا در سفر بود، باید تعدادی از روزهای دیگر(روزه بدارد)؛ خداوند برای شما آسانی می خواهد و برایتان دشواری نمی خواهد، تا سر انجام( روز های روزه ) را کامل کنید و خداوند را برای آنکه رهنمونیتان کرده است تکبیر بگویید باشد که سپاس گزار باشید. و چون بندگانم درباره ی من از تو پرسش کنند(بگو) من نزدیکم و دعای دعا کننده را وقتی مرا بخواند اجابت می کنم، پس به فرمان من گردن نهند و به من ایمان آورند، باشد، گه راه یابند. قرار اول: دفتر آینه را باز می کنم... هر صفحه منم که تو آن را طرح زده ای... هر صفحه خودم ، که آن را کشیده ام. نگاهی به نقاشی ام می کنی؟ من همیشه سیاه و سفید بوده ام... من همیشه از این تکرار خاکستری بودن، دلم را گم کرده ام... می بینی، همه می خواهند بی رنگ باشند... اما من... من نه بی رنگی را می خواهم، نه این همه نقاشی سیاه و سفید را... من می خواهم رنگ تو باشم ؛ می خواهم تو رنگی ام کنی... تا اگر روزی، حتی از فراز سالها ، مسافری منظره ی ما را ازدور دید، رنگ بودنم، به چشمان تو بیاید. ((فاطمه زیوری)) مژده بده! ماهی حلول می کنه... از پشت ابرهایی که ستاره ها رو قایم کردن و باد، انگشت به دهن مونده ، که تو فراموشی من وتو به کدوم سو روونه شون کنه... از پشت ستاره هایی که توی خواب تکرار من وتو، خاموشی، زمزمه ی شبونه شون شده. ماهی حلول می کنه... ببین !از پشت مه، شبنم مهتاب، با تکبیرة الاحرام عشق، روی لب های تر ک خورده ی تو رکوع می کنه، با اذان بخشش، خاطره ی بارون رو زنده می کنه. ماهی حلول می کنه... کسی صدات می کنه... جای خالی بالی که شکسته، روی شونه هات ، جوونه می زنه... صداقت راهشو پیدا می کنه... لیلة القدری، تقدیر میشه... نیایشی، گـــــُر می گیره... باورت میشه؟ تو همونی که بودی... اما این روزا، هر نگاهت، وضوی فرشته ها میشه... ماهی حلول می کنه... بدری طلوع می کنه...
بسم الله الرحمن الرحیم ![]()
((سوره ی بقره آیات 183 تا 186)) ![]()


![]()
![]()
![]()
(( فاطمه زیوری))
قرار آخر:
ای خدای درد آشنای من!
بالهای زخمی دل را در آسمان بیکران لطف تو می گسترانم.
در این بی قراری آرام روح،
ثانیه ها را ...
با امید به لمس حضور تو ...
به دست روزگار می سپارم.
تا شاید روزی...
جایی...
لحظه ای تو بیایی و خانه ی بی تاب دلم،
برای همیشه از عطر نفس هایت،
سرشار شود.
قرار آخر:
امیدا!
کویر خشک قلبم را باران رحمت باش
تا بذر عشقت، زیر آفتاب عنایتت، به بار نشیند.

![]()
![]()
![]()

دوست عزیز می تونید، تعدادی از احادیث قدسی و احادیث امیر المومنین (ع) رو که در برنامه ی
قرار شبانه خونده شده، در ادامه مطلب ببینید![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/21ساعت 11:35 توسط فـاطمه و ریحـانه
|

به نام خدایی که به ناز، نیاز رو در وجود بنده هاش قرار داد قرار اول: وباد از نشانه های حضور خداوند است! دلم امشب می خواهد با نسیم، با باد همراه شود و باز گم شوم در نشانه های حضور تو! ای سبکبال تر از خیال مرا تا مرز با تو بودن ببر! "هان ای مردم شما [نادار و] نیاز مند به خداوند هستید، و خداوند است که بی نیاز ستوده است" "اگر بخواهد شما را می برد ، و آفریدگان جدیدی به میان می آورد ." "و این امر بر خدا دشوار نیست" "ای خدای بزرگ! تو چه باشی و چه نباشی،من اکنون سخت به تو نیازمندم. تنها به این نیازمندم که تو باشی." و من حتی از اولین واژه ها به تو نیازمندم... تویی که همه از تو اند و مثل هیچ کس نیستی... من از آن موقع که به خودم نگاه کردم و جز تو چیزی را ندیدم، به طلب رسیدم. من از آن لحظه که در هفت آسمانت،تو را لبیک گفتم ، به نیاز رسیدم. من از آن بی زمانی ازلی ، که ((قالوا بلی)) را خاطره کردی، به نگاهت محتاج شدم. حال روزهاست که از هبوط نخستم می گذرد... حال ثانیه ها و دقیقه های بیشماری ، گذرشان را بر جان ترک خورده ام ، تلنگر می زنند... حالا سال هاست که تو مدام می گویی : بین من و تو فاصله ای نیست ... و من سراسر می گویم: بین من و تو فرسنگ ها حجم دوریست... کاش بلد بودم، نازت را بکشم... کاش بلد بودم به دنبال نگاهت ، تا آخرین نفس ، بدوم... کاش...! ای ســرو ناز که مـی روی به نــــاز عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل ببریــده انـد بر قـد ســـروت قبـای نـاز تو می خواهی من برسم به نهایت نیاز به تو .... تا از نیاز با تو بودن ، به بی نیازی از هرچه رنگ خاک دارد، برسانی ام... تا از چوب خط روزهای بی نیازی ام ، در من طلوع کنی... تا پرتو های بی امان عشقت ، آب کند، سردی روزگارم را... تا پروانگی در ساحت شمع را، به روح سرگردانم بیاموزی... اما من... من دست و پایم را بسته ام؛ خودم را زنجیر کرده ام... تن سپرده ام به این زمین و نیازهایش... به این خواستن های دروغی اش... تو از پس هر بن بست دلتنگی... زیر آوار هر نا امیدیِ خاموش و هر دیوار خالی از پنجره، برایم دست تکان دادی... و من به جای آنکه بودنت را تنفس کنم؛ لبخند های معجزه وارَت را، بهانه ی بحث های فلسفی کودکانه ام کردم. تو به من زل زدی... من خیره خیره نگاهت کردم؛ اما ندیدمت ! تو برای خواندنم ، نوری را که دمیده بودی در وجودی، در چشم هایش ، در اشک هایش و در واژه هایش متبلور کردی و موازی راهم نهادی... و من از دیدن تو در آیینه ی دیگری،ترانه خوان شدم... از لمس بغض بی امان یار، تا التهاب نیایش پر کشیدم... اما... اما شاید از تفسیر تو به تفضیل، برای دلم جا ماندم... شاید نتوانستم خودم را از جایی که گم کرده بودم.شاید... من خودم را محو کرده بودم، از تقدیر با تو بودن... از با تو سر نوشت را تقریر کردن، آن هم با دست هایی که می دانست نهایت طلبش تویی... اما فراموش کرده بود، که تو تنها پناهش نیز هستی... من اینگونه به همسفرانم نیز خیانت کردم! من این گونه راهی را که می توانستم برای آن ها سپید کنم ، خط خطی کردم! اما تو ، تو آنقدر صبوری کردی، آنقدر بردبار بودی که سیاهی های عمیقم را زیر حجاب نیکی های اندکم پوشاندی... چه دل سختی دارم ، نه؟ که هنوز از عشق تو ویران نشده ام، تا به جامانده ی دلم از محبتت، زیبایی عمارت عشق باشد... من هنوز قدِ لیاقتم از دانه ی ارزنی در کهکشان عشق تو ، کوتاهتر است... علی (ع) فرمود: "اگر کوه مرا دوست بدارد، متلاشی می شود" علی(ع) آیت و حجت تو بود... اگر دلی ذره ای تو را دوست بدارد چه؟ چه می شود آن دل! یک قرار بی قرار...! تو می خواهی من باشم. نه کس دیگری، فقط خودم باشم... باشم و نگاهت کنم... باشم و نگاهم کنی... باشم و با رویاهایت تازه شوم... تو می خواهی من راه عبور لطفت شوم، تا وقتی التیام زخمی را در دستانم نهادی، نه نگویم! چشم بسته، فقط به خاطر تو، تا آخرین خطر بتازم... تو می خواهی بدانم که از خود هیچ ندارم... که من اگر کلمه ای دارم، اگر حقیقتی دارم، اگر نگاهی به سویم نگران است، فقط رهاورد نگاه توست... تو می خواهی من از بی منی، تو را پیدا کنم. تو می خواهی.... و تو هزاران خواستن نقطه چین داری، که من نمی دانم. تو هزاران ندا داری برای یک بار زندگی من... و من هزار شاید و اما برای پاسخ به تو... چقدر سخت است ، حتی یک ذره دانستن از تو، آنهم از سر ندانستن... وقتی دستم را کوتاه کرده ام و پر هایم را کنده ام... وقتی نمی دانم، در مان چشم های بسته ام و گوش های گرفته ام را... اما شاید از بی شرمی ام باشد، یا امید زیادم، وقتی با همه ی این ها باز هم می گویم: مرا به خودت بازگردان! مرا بگذار، برای تمام خواستن هایت ، که تو برای تمام سرکشی ها و عصیان هایم،قراری...! که تو، برای گناهکار ترین ها و خاطی ترین ها، حجت تطهیری! ((فاطمه زیوری)) قرار آخر:تمام نمی شود!تازه معنا پیدا کرده است. تازه اول راه است!تمام نمی شود این حجم دلتنگی...این نیاز... اما هر روز به این امید به خواب می روم که فردا تمام قرارهایم به پایان می رسد و تو می آیی و تمام می شود این همه انتـظــــار... به فکر ماندن نباش! همه می رویم...! و تنها خداست که می ماند... دوست عزیز می تونید، تعدادی از احادیث قدسی و احادیث امیر المومنین (ع) رو که در برنامه ی قرار شبانه خونده شده، در ادامه مطلب ببینید
((قرار شبانه))![]()
(( سوره ی فاطر۱۷/۱۶/۱۵ ))![]()
(( دکتر علی شریعتی))![]()

((قرار شبانه))![]()
![]()
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/15ساعت 21:48 توسط فـاطمه و ریحـانه
|
