تبليغاتX
قـــــرار شبـــــانه

قـــــرار شبـــــانه

بهترین چیز،رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است...

یا راحم العبرات

 

قرار اول:

دوست دارم یک بار هم که شده گام به گام

قدم به قدم...

دوشادوش تو گام بردارم.

می خواهم تمام نیازم را در با تو بودن خلاصه کنم.

گفته بودم که بیایی غم دل با تو بگــــــویم

چه بگویم که غم از دل برود ‌‌، چون تو بیایی

می خواهم... می خواهم...

اما نه! من هیچ نمی خواهم!

وقتی تو را دارم، وقتی تو در کنار منی خدای مهربانم!

قرار اول:

از تو می خواهم...

وقتی تو هستی...

هیچ نمی خواهم!

((قرار شبانه)) 

 

((تو هیچ وقت بی خداحافظ نرفتی))

تو هیچ وقت بی خداحافظ نرفتی...

تو خداحافظی را قاب کردی...

در بوسه ی آخر مادر، بر پیشانی بلندت...

در نگاه های پر از حیای پدر، وقتی که قدم های رفتنت را ، تا انتهای کوچه ی بی بازگشت...

دانه دانه، با تسبیح تربت می شمرد...

در چشم های خواهر، که برای راهی شدنت ، با اشکهایش ، خاک پوتین هایت را می تکاند...

در قنوت درختانی، که آخرین بار بود، برگهای چهار فصلشان ، با شمیم نفسهایت، عطر خدا می گرفت...

تو خداحافظی را دوره کردی...

در سکوت واژه ها...

در دل دل همه ی مسافرانی که در میانه ی راه، با پر پر زدنت، تکه ای از روحشان را با خود بردی...

تا بمانندو قطره قطره، در انتظار ذوب شوند و صبر پیشه کنند...

آن هم با تنی خسته...

با نفسی در راه مانده، در تنفس تاریک خردل های فروریخته...

با ((اللهُ مع الصابرین)).

تو هیچ وقت ، بی خدا حافظ نرفتی...

تقصیر چشم های ما بود که تعبیر رویایت را ، زنده ندیدیم...

ابر ها ...

آسمان...

و باران آن شب که سجاده های تشنه را سیراب می کرد،خدا حافظی را از عمق تن هایی نگاهت،

خواندند...

تو ...

تو شجاعت را حلقه کردی...

بر بازوان سخت خمپاره ها...

تو، هراس های نرسیدن را، خاک کردی، بر پشت خمیده ی سنگرها...

تو، پلاکت را، نذر فرشته ها کردی...

تا فرشته ها را سرگرم پلاکت کنی...

تا بمانی...

با نام والای گمنامی...

و خودت راهی شوی با خدا، با دلی که پیشتر از اینها هبه ی آستانش کرده بودی.

تو، بی مزار، تکه تکه های بدنت را ، به خلوت آیینه ها سپردی...

تا نام هر شهیدی ، بر فراز دستها،نام تو را یادآور خاطره ها باشد...

تا عطر هر صلوات پریشان در لا مکانی ملکوت،به روح تو که همیشه بوده ای و هستی، بپاشد.

تو هیچ وقت ، بی خداحافظ نرفتی...

تو رفتی و ماندگار شدی ...

ماندگار شدی و سالهای تولد ما، از روزهای بودنت یا کم آورد یا جاماند...

تو رفتی و شعر خدا حافظی ای که هیچ گاه لبانت را لمس نکرد، از دل تو تا نگاه شاعران، ترانه شد.

(( فاطمه زیوری))

چشم هایم،محو در بال کسی است

در خیابانـها ، به دنبــال کسی اسـت

 

نخـل های ســر جـدا یادش بخیر

ای بسیجی ها، خدا یادش بخیر

 

فصل سرخ بی قـراری ها گذشـت

فرصت شب زنده داری ها گذشت

 

این قلم،امشب کفن پوشیده است

آرزوهـــا را بـه تــن پوشــیده اســت

 

واژه هایـم را هــدایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند

(( از کتاب  دو داغ بی نهایت))

قرار آخر:

باید زودتر شروع می کردم؛ اما همین الان هم خوب است.

شاید فکر کنم ماه های رجب و شعبان باید خودم را آماده می کردم، اما نکردم!

حالا چه کنم؟

حالا سکوت کنم، هرشب؟

نه...

من پای بند و دل بند قرار های شبانه ام!

قرار هایی که با تو می گذارم و این قرار ، عاشقانه ترین قرار من است.

قرار سالیانه، قرار اول و آخرم...

قرار سالیانه ی من...

با من غریبگی نکن!

با من که در گیر تو ام!

چشماتو از من برندار!

من مات تصویر تو ام، خدای مهربانم!

(( قرار شبانه))

 سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی

و کلام آخر اینکه:

به فکر ماندن نباش...

همه می رویم!

و تنها ، خداست که می ماند...

 

دوست عزیز می تونید، تعدادی از احادیث قدسی و احادیث ائمه اطهار(ع) رو  که در برنامه ی

قرار شبانه  خونده شده، در ادامه مطلب  ببینید

 

   

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/01ساعت 10:32 توسط فـاطمه و ریحـانه |