آخرین قرار اول: و این سلام آخر من است... سلام! دلم هنوز نرفته تنگ است...تنگ...تنگ... اولین باری که صدای گام هایت را دوست نداشتم،موقعی بود که می رفتی و حالا موقعی است... بگذارید سلام کنم...! سلام...سلام! حتی سلام آخر! سلام! تقدیر همیشه حرف خودشو می زنه... قرار آخر آخر: پشت پنجره ها نگاهی رو به آسمان،دستی به دعا... کنار سجاده چشمی بارانی،دستی پرنیاز و... کسی منتظر صدایی که تو را می خواند... کسی که تو را می خواند... کسی که با تو قــــــرار شبــــــانه ای دارد... آخرین مناجات قـــــرار شبــــــانه: روزهام رو به امید آرامش و عهد و قرارهای شبانه و شب هام رو در آرزوی وفای به عهدها گذروندم. و کلام آخر اینکه: به فکر ماندن نباش... همه می رویم! و تنها،خداست که می ماند...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
تقدیر ،نه به من، نه به تو ، اجازه نمیده که راه خودمونو بریم...
تقدیر، گاهی مچ ما رو ، سر بزنگاه به هم رسیدن می گیره...
تا حالا چقدر شده که سلام نکرده،مجبور شی بری...
تا حالا،چند بار شده که نصفه راه برگردی و ادای موندن اختیاری رو در بیاری؟
تا حالا،برای این همه غصه دلت لرزیده؟
تا حالا،پا پس کشیدی؟
تا حالا،مجبور شدی، همه چیو بذاری و بری؟
تقدیر همیشه حرف خودشو می زنه...
چقدر سخته که برای آخرین بار بگی: خداحافظ...!
تا حالا چند بار گفتی: خداحافظ...
چند بار؟
آه! از این همه خداحافظ...![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
هروقت تو بودی،من هم به قـــــرار رسیدم و هروقت از یاد بُردمت،بی قــــرار شدم.
خــــدا!
برای بودن و موندن در کنارت خیلی دل دل کردم.هرچند کم گذاشتم ولی اومدم،هرچند پیش قدم نشدم ولی بالاخره یه قدمی برداشتم و تو خودت گفتی هر کس در راه من حرکت کنه،من سریعتر به سمتش می رم.
خــــدا!
تا رسیدن به لحظه ی دیدار،منو در کنار خودت نگهدار
و نذار قـــــرارهای شبـــــانم هیچ وقت به پایان برسه...
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در یکشنبه 1386/08/06ساعت 23:3 توسط فـاطمه و ریحـانه
|
