اگر این رود بداند اگر این ماه بداند چه دیر آمدی حالای صد هزار ساله ی من، "سید علی صالحی" تقدیم به همه آنهایی که حتی وقتی نیستند
که من چقدر بی چراغ
از چم وخم این شب گذشته ام
به خدا عصبانی می شود
می رود ماه را از آسمان می چیند.
که من چقدر بی آسمان و ستاره زیسته ام
یعنی زندگی کرده ام...،
اگر این پرستو بداند که من چقدر تو را دوست دارم
به خدا زمین از رفتن این همه دایره باز .... باز می ماند
من این نیستم که بوده ام
او که من بود آن همه سال،
رفته زیر سایه ی آن بید بی نشان مرده است.
اما دلشان هنوز هم هست
بودنشان، بودن مارا تازه می گرداند
و پژمردگی این شب طولانی را
حتی شده برای لحظاتی، می میراند.
+
نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/21ساعت 23:27 توسط فـاطمه و ریحـانه
|

"او بر بندگان خویش چیره است در حالی که مافوق آنهاست و بر آنان احاطه دارد و اوست آن حکیمی که کاری گزاف نمی کند و آن آگاهی که دچار خطا نمی شود " (انعام/18) می دانم که طولانیست و شاید حوصله ی خواندنش را نداشته باشی اما همین خطوطی که در نظر زیاد است،شرحی کوتاه از تجربه ا ی کوچک و شیرین است که می دانم شبیه آن را تو هم داشته ای و شاید بسیار بیشتر... ساعت نزدیک به 7 شب... برگردیم... روی سجاده ام نشسته بودم... بار گناهم آنچنان بر دوشم سنگینی می کرد که می پنداشتم هیچگاه توان برخاستن نخواهم داشت. ... به نظرم حال مردگان از من بهتر بود.
بسم الله الرحمن الرحیم
پایان این نوشته احساس مشترک بسیاری از ماست،
احساس مشترکی که شاید بتوان کمی از آن نوشت:
انگار دنیا فرو ریخته است...
و تمام سقفهای عالم ویران شده است...
انگار این تنها منم که زیر آوار جا مانده ام و نه کسی صدای ناله ام را می شنود و نه آشنایی در پی ام می گردد و ذره ذره ی جانم با تاملی کشنده آخرین نفسهایم را می شمارد...
در هر مهربانی بسته است و هول و کین از زمین و زمان بر سرم می بارد...
پلک هایم می سوزد...
چقدر این روز ها بی اختیار اشک ریخته ام...
نمی دانم چه طور به تو بگویم چه حالی داشتم،آن بدترین لحظه هایت را که در آن بدون آنها که دوستشان داری یا بدون آن چیزهایی که به آنها باور داری ، زیسته ای کمی به یاد بیاور ،شاید قدری حال آن زمانم را درک کنی...
فکر می کردم انگار هیچ ذره ای در عالم مرا نمی فهمد...
یک آن در نظرم آمد،نماز خواندنم لب زدنی بیش نیست...
روزه داری ام هم خوب برای چه؟
نه اصلا بگو برای که؟
مگر نه اینکه برای رضایت خداست!
اما وقتی لیاقت نعمتهای او را ندارم...
وقتی از پس خودم برنیامده ام...
وقتی در خور اینم که فراموشم کند و این روزها هم فکر می کنم دیگر به حال خودم رهایم کرده...
خوب با همه ی اینها این نماز و روزه ی من چه معنایی دارد؟؟؟
فقط به درد خودم می خورد!
خودم هم خوب به تنهایی چه هستم؟
در نظرم هیچ!!!
....
....
همین ذره ذره گناهانی را می گویم که شاید اول اثر وضعیشان را آشکارا نبینی
اما کم کم آنقدر روی هم انباشته می شوند که راه نفست را می بندند
یک روز صبح بلند می شوی، حس می کنی همه چیزت را از دست داده ای...
سرگردانی...!
پریشانی...!
حتی دوست داری فرار کنی . اما به کجا؟
مگر می شود از ملک خدا خارج شد؟
حداقل آنها کسی را داشتند که زیر تابوتشان را بگیرد،برایشان فاتحه ای بخواند وتا گورستان همراهیشان کند ومن فکر می کردم محتضری محکوم به زندگی هستم که حتی از این هم محرومم و هیچ کس نیست تا این نیمه جان باقی مانده را آرامش دهد...
دیگران هم که حال مرا در نمی یافتند از هر طرف ضربه ای می زدند و بی آنکه به عمق کارشان پی ببرند رد می شدند.
بیشتر از هر زمانی می فهمیدم که با تیرزهرآلود رفتار و گفتار به سوی دیگران نشانه رفتن آن هم در زمانی که مملو از ترکهای ریز و درشتند،چقدر بی رحمانه تر از کشتن آنهاست .
...
به گمانم همه چیز تمام شده بود و من یک محکوم بودم، یک تبعیدی همیشگی که محکوم بودم به دوزخ هم در این دنیا و هم در آن دنیا...
می دانستم ناامیدی گناه نابخشودنی است اما وقتی خود را مستحق دوری از رحمت می پنداری چه؟ آن وقت چه؟
غبطه می خوردم به حال آنهایی که هیچ کدام از آن چیزهایی را که من دارم را ندارند اما (( او )) را دارند...
چقدر ثروتمندند...!
نگاهم به سوی قرآن روی میز چرخید . در فکرم گذشت:
ماه رمضان است... مهمانیست... حتی مهمان های ناخوانده هم از پیش دعوت کرده اند...
به گمانم پشت در جا مانده ام ...
از اینکه قرآن را بردارم می ترسیدم...
از خواندن می ترسیدم...
فکر کردم خواندن با این حال یعنی درد روی درد دیگر و من دیگر تحمل نداشتم.چرا که اگر توصیف حال مومنان و رستگاریشان می دیدم،حسرت آتشم می زد از آنچه نتوانستم باشم و اگر روزگار گناهکاران می خواندم توصیف عقاب آنها رنجی مضاعف می شد.
فکر کردم چه خیال خوشیست اگر(( او)) به یادم باشد...
سرنوشتم برایش توفیر کند...
حتی اگر نبخشدم،اما هنوز رهایم نکرده باشد...
چه خیال خوشیست...!
حیف!
دوباره چشمانم به قرآن گره خورد. به نظرم خواندنش انتهار آمد، مثل یادآوری خاطرات زیبا و ماندنی با تمام اوهایی که ((او)) در سر راه این مسیر پرخطر قرار داده بود...
اما یک آن فکر کردم،لااقل انتهار بهتر از فرار است.
فرار پناهگاهی ندارد،فقط تعویق است ، تعویقی که خود بدان آگاهی...
قرآن را برداشتم،گشودمش و شروع کردم به ورق زدن، انتظار داشتم اولین آیه ای که چشمهایم روی آنها بی اختیار مکث می کند و بی هوا بی آنکه خود بدانم می ایستد،باید به حکم تازیانه ای در حق من باشد.
در همین فکرها بودم که ناگهان نگاهم متوقف شد،بی هوا...
بی آنکه خود بدانم چرا...
" ای پیامبر اکنون که به تقدیر الهی آگاه شدی،بر تلخی آنچه می گویند شکیبا باش
و پیش از طلوع خورشید و پیش از غروب آن،همراه با ستایش پروردگارت،او را تسبیح گوی و در بخشی از
ساعات شب و اطراف روز نیز به تسبیح اوبپرداز.باشد که بر اثر مداومت بر ستایش و تسبیح خدا به مقام
رضا برسی و از مقدرات الهی خشنود باشی" (سوره طه/20)![]()
چندر بار با خودم تکرارش کردم...
انگار نیرویی ناگفتنی کم کم در وجودم رسوخ می کرد...
شاید برای تو خواننده ی عزیزم این غیر قابل انتظار نباشد .
اما برای من...
می دانستم نماز سخن گفتن خدا با بنده است و قرآن سخن گفتن خداست با بنده.
اما فهم هم درجه دارد، همیشه به یک میزان که نیست.
می دانستم ،بارها پیش از این با گشودنش پاسخم را گرفته بودم...
شنیده بودم شفای دلهاست.
اما این بار ...
گویی گرهی داشت از دلم باز می شد...
گویی ابر های تیر و سرکش با تندرهای سهمگینشان کمی دور می شدند وکم کم می توانستم قدری نوازش نور خورشید را روی چهره ی یخ زده ام احساس کنم.
زخمم مرهمی یافته بود...
دوباره یاد این حدیث از پیامبر(ص) افتادم ، نقل به مضمون می کنم:
"بی گمان قلب انسان میان دو انگشت از انگشتان رحمت خداوند قرار دارد"![]()

سرم را بلند کردم نوشته ای که روی دیوار اتاقم آویخته بودم دوباره خواندم...
انگار برای اولین بار بود که می خواندمش:
خدایا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم
که تو در عرش کبریایی ات نداری
من چون تویی دارم
و تو چون خودی نداری
امام سجاد(ع)![]()
با خودم فکر کردم آیا روزی میشود که به تمامی این جملات رسید؟!
صدای اذان می آید ...
و افطاری دیگر...
شاید صدای بال فرشته ها در همین نزدیکیست...
![]()
![]()
![]()

"به آنان که معاد را باور ندارند بگو: آنچه در آسمانها و زمین است، از آن کیست؟
بگو: از آن خداست،همو که مهربانی بر بندگان را بر خود واجب کرده است"
(انعام/ 12)![]()
التماس دعا....
+
نوشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 1:40 توسط فـاطمه و ریحـانه
|
