حضرت علی (ع)فرمودند: از دست دادن حاجت بهتر از درخواست كردن از نا اهل است. عفّت ورزيدن زينت فقر ، و شكر گزارى زينت بى نيازى است خدا از مردم نادان عهد نگرفت كه بياموزند، تا آن كه از دانايان عهد گرفت كه آموزش دهند. وقتي مؤمن برادرش را به خشم آورد، به يقين از او جدا شده است با احمق منشين، كه بديهايش را براي تو بيارايد و دوست دارد تو را چون خود سازد. قطار می رود... تو می روی... تمام ایستگاه می رود... و من چقدر ساده ام... که سالهای سال ... در انتظار تو ... کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام... دیگر می دانم که این قطار تا ابد روان ... هرگز به خاطر هیچ نگاه نگرانی و به خاطر سکوت هیچ اشکی و هیچ فریاد بازگردی، باز نخواهد ایستاد... دیگر می دانم که تو آشنا ترین مسافر این قطاری وُ من منتظر ترین تو، در این رفتن... تمام ایستگاه می رود و در نگاهم، تنها همان دست تکان دادن های دور توست که از عبور سایه های رو به نیستی، بر جای می ماند... دیگر به ایمان ابرهایی که برای ما می گریند، رسیده ام ... و به باور قداست کوچ تو ، تا ابدیت ، از خویش بریده ام. می خواهم مثل همیشه سکوت بشکنم در سکوت و قسمت کنم نیایشم را با تو... می خواهم سر از میله ها بردارم و تکیه از دیوار... تا آخرین تصویرم در حافظه ی چشمان تو ، آزادگی بماند وُ دیوارها به باور فاصله ها ، قد نیفزایند وُ دلخوش نکنند به دوری های ما... دیگر از تو اینجا همین من مانده ام و عطر اشکهایت بر گونه های ترم در باد... و وسعت عمیق رد پایت در یاد ... و صدای ممتد آخرین سوت قطار دوباره در باد... تپش های روحت هنوز در دلم و راهم هنوز با تو ، حتی اگر من پیاده باشم و تو سواره... حتی اگر در این همه عبور ناگزیر،و این همه فصل رنگارنگ، تنها زمستان باشد ، که مارا به خود بیازماید. همین می دانم که در کنار ایستگاه رفته نخواهم ایستاد... با صراحی اشک در دست و بار سنگین امانت بر دوش ، با هراس و اشتیاقی مبهم در دل، و غمی شگفت در جان ، در امتداد ریل های پوشیده در مه، رو به جاده های بکری که تنها نگاه ما پس از " او" از آنها می گذرد، به راه خواهم افتاد... حتی اگر تماشای ذلت روزگار، تو را به آمدنم بد گمان کرده باشد، حتی اگر باورت را ربوده باشد... حتی اگر ایمان به صداقت مسافران را در تو محو کرده باشد، من باز هم نخواهم ایستاد... حتی به هنگامه ی زمین خوردن، حتی در وحشت سقوط و حتی در سرمستی و غرور صعود! که دنیا هرگز میعادگاه ما نبود... که اینجا هرگز میقات پرواز ما نبود... که اینجا هرگز ، حتی آسمان آبی اش ، وطن چشمهای غربت زده ی تو نبود... اینجا همه اش بهانه بود... بهانه ای برای دلتنگ شدن... بهانه ای برای دلسپردگی های ازل را به یاد آوردان و قدر دانستن... بهانه ای برای سالها انتظار خاموش و تبدار را در دل داشتن و پروردن... گذرگاهی برای آزمایش جرات پرواز و صبر یافتن عالمی ازرنگ پردیس های نورانی روح از میان بی مقدار های دنیا... برگی از خاطرات نوشته شده در ۱۴آبان ۱۳۸۷ (فاطمه زیوری) قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ " عرفان نظر آهاری"
بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم![]()
" قیصر امین پور"![]()

![]()
![]()
![]()
کیست که با ما سفر کند ؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟
کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود .
در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد .
قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید .
پیامبر گفت :اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند .
اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند .
اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورود بر شما ٬ راز من همین بود .
آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری .
+
نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت 14:39 توسط فـاطمه و ریحـانه
|
