تبليغاتX
قـــــرار شبـــــانه

قـــــرار شبـــــانه

بهترین چیز،رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است...

زین آتش نهفته که در سینه ی من است        خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت

شاید مرا دیگر نشناسی.شاید مرا به یاد نیاوری.اما من تو را خوب می شناسم.ما همسایه شما بودیم و  شما همسایه ی خدا.

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم،تو می خندیدی و من پشت خنده هایت پیدایت می کردم.

خوب یادم هست که آن روز عاشق آفتاب بودی.توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشت های نازکت می چکید.راه که می رفتی،ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش درمی آمد.اما زورش به ما نمی رسید.فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد؛می دانم چطور از راه به درتان کنم.

تو شلوغ بودی،آرام و قرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.

اما همیشه خواب زمین را می دیدی.آرزویی رؤیاهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد.من هم همین کار را کردم.بچه های دیگر هم؛ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم مرا از یاد می بردی و من اسم تو را،ما دیگر نه همسایه بودیم و نه همسایه ی خــــدا.ما گم شدیم و خدا را گم کردیم....

دوست من،همبازی بهشتی ام!

نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده.هنوز آخرین جمله ی خدا در گوشم زنگ می زند؛از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است.اگر گم شدی از این راه بیا،بلند شو،از دلت شروع کن...

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم...

 (عرفان نظرآهاری)

رهایی

از اون روزا که عکسا زیر غبار نبودن

گنجشکای تو ایوون فکر فرار نبودن

ازاون روزای معصوم روزای خوب بازی

روزای آبی عشق روزای بی نیازی

از اون روزا که قلبا نزدیکتر از امروز بود

آواز همشهریام صمیمی و دلسوز بود

از اون روزا که شبهاش می شد ستاره شمرد

اسم گلای باغو می شد به خاطر سپرد

تموم لحظه هارو به انتظار شمردم

فقط واسه یه لحظه ست که تا امروز نمردم

از اون روزا تا امروز یه عمره که می گردم

دنبال اون کسی که تو اون روزا گم کردم...

جاده


من نمی دانم این همه عجله برای چیست؟؟؟

فقط از ندانستن دنیا بود که زود آمدیم

و باز از ندانستن یک سؤال معمولی ست

که زود خواهیم رفت...!

 (سید علی صالحی)

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08ساعت 12:5 توسط فـاطمه و ریحـانه |