من خوابِ خواب بودم وقتی به من رسیدی... دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا... و هر روز برای دلم،مشتری آمد و رفت. و هی این و آن،سرسری آمد و رفت. ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد... دلم قفل بود؛کسی قفل قلب مرا وا نکرد. یکی گفت:چه دیوارهایش سیاه است. یکی گفت:چرا نور اینجا کم است. و آن دیگری گفت:و انگار هر آجرش، فقط از غم و غصه و ماتم است... و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری... و من تازه آن وقت گفتم:خدایا تو قلب مرا می خری؟ و فردای آن روز... خدا آمد و توی قلبم نشست. و در را به روی همه پشت خود بست. و من روی آن در نوشتم: ببخشید،دیگر برای شما جا نداریم. از این پس به جز او کسی را نداریم. یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه ی لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خارم کرده ای بر سلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای ون در این بازی شکستم داده ای نشعه ی عشقش به جامم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی خسته ام زین عشق دلخونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یکجا باختم کردمت آواره ی صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یاربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر می زنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم
بسم الله الرحمن الرحیم

![]()
![]()
![]()

+
نوشته شده در دوشنبه 1388/05/26ساعت 10:46 توسط فـاطمه و ریحـانه
|
