تبليغاتX
قـــــرار شبـــــانه -

قـــــرار شبـــــانه

بهترین چیز،رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است...

یا  مقلب القلوب و الابصار

دوستای عزیز سلام...

این دلنوشته ماه ها قبل نوشته شده...

اما شاید حالا زمان زیباتری برای گفتنش باشه...

با اینکه جملات این دلنوشته فقط هاله ای از اون حقیقتیه که قصد نوشتنش رو کردم و با خودم عهد

بستم حتما اگر عمری باقی باشه تکمیلش کنم و این خلاصه رو به تفضیل بنویسم و اونطوری که

شایسته است شرح بدم،اما به خاطر دوستی عزیز که در سفری زیباست  با دعوتی آسمانی

و حتی این کوتاه و کم رو به خاطر مهر صادقانه اش بر من، دوست داشت،

در این روزها ی نزدیک به بهار روی این صفحات مجازی نقش می زنم ...

به خاطر این مثلث غریب که می دانم روزی خدواند آن را بی نهایت خواهد کرد...

حالا می نگارم، گرچه در انتهای پاییز نوشته باشم...

 

آشنایم  سلام...

 آشنایم ، خویشاوندم حال ما اصلا خوب نیست به خاطر شماست اگر هنوز لبخندی به لب داریم

 آشنا ! اینجا همین یک لبخند نصف و نیمه ی ما  هم برایشان سنگین می آید

چه رسد که بداننددلیلش شمایی

 همراز تنهایی ام، اینجا می خواهند راز فاش کنم، پرده بردارم از تو، اما کو راز نگهداری؟

 آشنایم ، خویشاوندم، روزها را شماره میکنم و

فام به فام تابش مهتاب را برای روزی که نامت را به والاترین بسامد فریاد کنم.

 و گمان تاریک آنها که ریاکارم می خواندند با دشنه ی اولین فجر صادق قیامت ، ویران کنم.

 آشنا! دلم برای مسعی تنگ است برای آمد و شد صفا و مروه با تو...

 که عین سفر عشق است در صورتی دیگر ...

 برای طوافی که من گرد کعبه تو را دعا کنم وتو در غیبتی پر حضور روی سجاده ای

که گرم است ازحقیقت مسجد الحرام بر گرد اتاق تنهایی ات مرا دعا کنی...

 آشنا دلم تنگ است برای بین الحرمین از بین الحرمین دلهامان تا بین الحرمین نبی و بقیع...

 آشنا دلم تنگ است برای تکیه زدن به میله هایی که آنطرف آرزوهای آسمانی مانست و رهایی

و این طرف در عین آزادی قفسی تنگ ...

 آشنا دلم پریشان است برای حرم های خاکی...

 برای کبوترهای بی بازگشت آن سو... آن سوی بی سو!

خویشاوندم، آشنایم دلم هوایی یاد فرشته است همو که عطرش پیچیده در ذو قبلتین

و شانه برمی گرداند سوی کعبه

 آشنایم...

 دلم برای عمره ای در یک نماز در قبا گرفته...

 برای نمازی که پیش از خود نیتم تو باشی در مسجد کوچک اما از بوی بهشت بلورین سلمان ...

برای نماز که نیتم پیش از قدمی برداشتن ،دمیدن روحم در تو باشد، 

 تا هر آنچه از نیکی برای رضای او می کنم اول از آن تو باشد

و آنچه از رجعت به سیاهی از من سر می زند برای خودم...

 و هر آنچه از من میان حافظه ی ستونهای روضة النبی ماند برای تو...

 تویی که از  گیرایی تموج دریای وجودت خدایم مرا تا اینجا آورد...

 و اگر تو اینچنین در ازل سرکشی پرواز به زمین نداشتی...

 من اینچنین هبوط نمی کردم...

 همدلم!

 همسفر سیر های روحانی ام...

 در بیداری و رویا...

 همراه تکه اسمانی سرنوشت این مثلث...

 امروز نوبت سفری دیگرست و من سخت دلتنگ غروبهای غمگین مدینه ام ...

 و من سخت دلتنگ خرد شدن صبرم میان هجوم غربت سنگین بقیع در حلقه ی یارانمانم...

بسیار بیشتر از آنچه پندار تو گمان برد...

بسیار بیشتر...

5 آذر۱۳۸۷

(فاطمه.ز)

 


دلتون بهاری، اندیشه تون سبز ونگاه تون آسمونی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 3:21 توسط فـاطمه و ریحـانه |