تبليغاتX
قـــــرار شبـــــانه - چه با شتاب آمدی!و من ناگهان لبریز شدم...

قـــــرار شبـــــانه

بهترین چیز،رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است...

بسم الله الرحمن الرحیم

چه با شتاب آمدی! در زدی.
گفتم:" برو ! "اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی.
گفتم:" بس است  برو ! "
گفتم:" اینجا سنگین است و شلوغ.جا برای تو نیست. "اما نرفتی  نشستی و گریه کردی.آنقدر که گونه های من خیس شد.بعد در را گشودم و...
گفتم:" نگاه کن اینجا چقدر شلوغ است ؟ "و تو خوب دیدی که آنجا چقدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دلتنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مهر و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل گیج گیج بود.و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود.
گفتی:" اینجا رازی نیست. "
گفتم:" راز ؟ "
گفتی:" من رازم. " و...
آمدی تا وسط خط کش ها.من دست هات را در دست هام می فشردم تا نگریزی اما...
فریاد می زدم:" برو ! برو ! " تو سحر خواندی.من به التماس افتادم.تو چه سبک می خندیدی،من اما همه ی وجودم به سختی می گریست.بعد چشم ها از میان آن دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب درگرفت.آنچنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود.و من می دیدم که حرف ها و فلسفه ها و کتاب ها و خط کش ها و کاغذها و یأس ها و تاریکی ها و گناهان و ترس و آشوب و مهر و سکوت و وهم و دلتنگی،مثل ذرات شن در شنزار،از سطح دل روبیده می شدند و چون کاغذ پاره هایی در آغوش طوفان گم.
خانه پرداخته شد.خانه روشن شد و خلوت و عجیب سکوت.و تو در دل هبوط کردی.
گفتم:" چیستی ؟ "
گفتی:" راز. "
گفتم:" این دل خالی است،تشنه ام. "
گفتی:" دوستت دارم. "و...
من ناگهان لبریز شدم.

گزیده ای از کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" 

galaxy collide

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/28ساعت 11:10 توسط فـاطمه و ریحـانه |